دیرگاهی است كه در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور
مرا می خواند
لیك پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این
تاریكی:
در و دیوار به هم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی
است ز بندی رسته.
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این
گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و
غم می بندد
می كنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقش هایی كه
كشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هایی كه فكندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ
خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پاها در قیر شب
است.
سهراب سپهری
سه شنبه 22 آذر 1390-08:13 ب.ظ
شب آرامی بود
میروم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم
سهراب سپهری
جمعه 18 آذر 1390-09:41 ق.ظ
دوشنبه 14 آذر 1390-03:51 ب.ظ
یکشنبه 12 تیر 1390-08:59 ب.ظ
نمیدانم
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و بدین سان بشکند
دائم سکوت مرگبارم را
دکتر علی شریعتی
یکشنبه 12 تیر 1390-08:45 ب.ظ
مکتوب جانفزای تو آمد بسوی من
چون خواندمش بر دل سوزان نهادمش
از ترس اینکه آه دل من بسوزدش
فی الحال بر دو دیده گریان نهادمش
از خوف آنکه آب دو چشمم بشویدش
از دیده برگرفتم و بر جان نهادمش
هرگس شاعر فارسی زبان یوگوسلاوی
سه شنبه 7 تیر 1390-10:59 ب.ظ
خجسته میلاد مبارک و میمون مولود کعبه مولی الموحدین امیرالمومنین علی علیه السلام بر تمام شیفتگان و رهپویان ان حضرت مبارک
پدرم روزت مبارک
امروز رو به تمام مردان و پدران ایرانی تبریک میگم
روزتون مبارک
چهارشنبه 25 خرداد 1390-11:40 ب.ظ
شنبه 31 اردیبهشت 1390-10:51 ب.ظ
پیشاپیش میلاد باسعادت ام ابیها فاطمه زهرا رو به تمام زنان و مادران ایرانی تبریک میگم
مادرم روزت مبارک
شنبه 31 اردیبهشت 1390-10:49 ب.ظ
به کلنیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم
فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت،
معلوم شد که لطافتم پایین آمده است!
زمانی که دمای بدنم را سنجید،
دماسنج 40 درجه اظطراب را نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم
تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...
و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند
به بخش ارتوپدی رفتم،
چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،
چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.
زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم،
معلوم شد که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن میگوید نمی شنوم ...
خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد،
و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم
از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده استفاده کنم :
هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.
قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.
هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.
زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم.
و زمانی که به بستر میروم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.
امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:
رنگین کمانی به ازای هر طوفان،
لبخندی به ازای هر اشک،
دوستی فداکار به ازای هر مشکل،
نغمه ای شیرین به ازای هر آه،
واجابتی نزدیک برای هر دعا.
جمله نهایی:
عیب کار اینجاست که من " آنچه هستم " با " آنچه باید باشم " اشتباه می کنم،
خیال می کنم آنچه باید باشم هستم،
در حالیکه آنچه هستم نباید باشم...
زنده یاد احمد شاملو
جمعه 30 اردیبهشت 1390-05:39 ب.ظ